آخرین بروزرسانی این برگه : چهارشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۸ ساعت ۹:۲۵ ب.ظ

زنی با لباسهای کهنه

داستان زن

زنی با لباسهای کهنه و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محل شد وبا فروتنی از فروشنده خواست کمی خواروبار به او بدهد.
وی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند، کودکانش هم بی غذا مانده اند. فروشنده به او بی اعتنایی کرد و حتی تصمیم گرفت بیرونش کند.  زن نیازمند باز هم اصرار کرد. فروشنده گفت نسیه نمی دهد.

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به فروشنده گفت: ببین خانم چه می خواهد خرید او با من. فروشنده با اکراه گفت: لازم نیست، خودم می دهم!
-  فهرست خریدت کجاست؟ آن را بگذار روی ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر ! زن لحظه ای درنگ کرد و با خجالت، تکه کاغذی از کیفش درآورد و چیزی روی آن نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت. خواروبار فروش باورش نمی شد اما از سرناباوری، به گذاشتن کالا روی ترازو مشغول شد تا آنکه کفه ها با هم برابر شدند.
در این وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوری، تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته است. روی کاغذ خبری از فهرست خرید نبود، بلکه دعای زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن. فروشنده با حیرت کالاها را به زن داد و در جای خود مات و مبهوت نشست.
زن خداحافظی کرد و رفت و با خود اندیشید:  فقط خداست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.

این نوشته را به دوستانتان پیشنهاد کنید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

بیشتر بخوانید:

شما می توانید دیدگاه بنویسید, یا از سایت خود بازتاب بفرستید.

در آرامش کامل دیدگاهتان را بنویسید

ما سرافرازیم که از وردپرس فارسی بهره می گیریم Atom | Xml | RSS 1.0 | RSS 2.0 | RDF | Valid CSS3 | xhtml