مشترک پایگاه یوتاب شوید تا از آخرین نوشته های سایت با خبر شوید.از ایمل شما برای مقاصد تبلیغاتی استفاده نخواهد شد و هر زمان که بخواهید می توانید اشتراک خود را لغو کنید.
داستان کوتاه

انگلیسیه میگه: چه سکوتی، چه احترامی!! مطمئنم که اینا انگلیسیند!
یه انگلیسی، یه فرانسوی و یه ایرانی داشتن به زندگی آدم و حوا توی بهشت نگاه میکردن…
دسته بندی: داستان کوتاه | سرگرمی و طنز
چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کردن . بعد از یه مدت یکی از اون ها بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندان خودشون
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسر من درس اقتصاد خواند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع طی کرد و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داده!
دسته بندی: داستان کوتاه
این داستان واقعی است. توماس ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد،
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموران فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است.
دسته بندی: داستان کوتاه
روزی استاد دانشگاه با این پرسش ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند:
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: بله او خلق کرد
استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد: بله استاد
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد،پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست ، خدا نیز شیطان است”
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد.
استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد می توانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: حتما”
شاگرد بلند شد و پرسید: استاد، آیا سرما وجود دارد؟
دسته بندی: داستان کوتاه